ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در
برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود.
سکوت میکنیم و ...
پلک خورشید به فرمان تو بر می خیزد صبح ، از سمت خراسان تو بر می خیزد نور ، هر صبح می افتد به در خانه ی تو بعد از گوشه ی چشمان تو برمی خیزد می کند مست ، ملائک را در حال سجود عطر سبزی که از ایوان تو بر می خیزد تا کسی زیر رواق تو دلش می گیرد ابر می پیچد و باران تو بر می خیزد با دل پاک کبوتر تو چه گفتی که هنوز بال وا کرده پر افشان تو بر می خیزد آخرین حلقه ی در های جهانی مولا ! درد می آید و در مان تو بر می خیزد باز از مرو بیا ! تا که ببینی که چطور ـ دل و دین باخته ـ ایران تو بر می خیزد شعر از سید محمد حسین ابوترابی